تبليغاتX
آیس سوخاری

آیس سوخاری

اینجا آیس سوخاری است!!!!

هر کجا هستم، باشم به درک!من که باید بروم!

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین،مال خودت!

من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد!

تیپ را باید زد!جور دیگر اما...

کار را باید جست.کار باید خود پول ،کار باید کم وراحت باشد!

فک و فامیل که هیچ...با همه ی مردم شهر پی کار باید رفت!

بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است!

پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست!

سیدان خندان یه نفر!سویچم کو؟ چه کسی بود صدا کرد زورو؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2:12 توسط منو دله |


30 فروردین روز تولد پرو خوشگله بود اما چون به دلایلی ما با هم قهر بودیم پس ما توی جشن تولد این خانم خوشگله شرکت نکردیم تا اینکه بعد از مدتی آشتی کردیم پس حدودا ساعت 6.30 بود که زنگ زد گفت بیا بریم سینما منم که فکر می کردم دعوتم پس از دل و جان این دعوت و قبول کردم اما زهی خیال باطل پس پیاز اومد خونه ما تا سر ساعت 7 بریم سینما من آماده بودم تا سریع حرکت کنیم تلفن زدیم تاکسی تلفنی و رفتیم سینما جالب اینجاست این خانم هر کی رو تو خیابون میدید می خواست سواره تاکسی کنه و با خودش بیاره سینما تا اینکه ما رسیدیم سینما پول تاکسی رو حساب کرد و ما رفتیم بلیط بگیریم شانس ما همون روز بلیط هم گرون شده بود ما 2 تا بلیط فیلم مجنون لیلی گرفتیم حالا که می خواهیم حساب کنیم تازه خانم توی کیفشو که نگاه کرده تا فقط 600 تومن داره پس مثه گداها 100 تومن 200 تومن از ته کیف در می اوردیم فکر کنم یه 10 دقیقه ای طول کشید تا ما پولو جور کردیم حالا خوب بود من کیفه پولمو برداشته بودم جالب اینجاست با 600 تومن می خواست کل شهرو سینما دعوت کنه حالا چقد ته جیبه ما موند 400 تومن رفتیم توی سالن فیلم شروع شد یه گروه دختر پسر پشت سر ما نشسته بودند یه کیسه پر از چیپس و پفک داشتن و می خوردن ما هم مثه نخوردها حسرت می خوردیم و طعم چیپس و پفک زیر دندونامون احساس می کردیم 15 دقیقه به آخرفیلم مونده بود که خانمی گفت جان من بریم یه چیپس بگیریم مُردم ازبس حسرت خوردم بلاخره رفت و 400 تومنُ آب کرد یه چیپس و 2 تا آدامس گرفته بود چیپس و با لذت وافری خوردیم خوشمزه ترین چیپسی بود که در تمام سال های زندگیمون خورده بودیم فیلم تموم شد اما ای کاش تموم نمی شد وقتی از سینما اومدیم بیرون تازه فهمیدیم که پول برگشت نداریم پس نا چارا تصمیم گرفتیم پیاده برگردیم راه کم نبود پیاده حدودا 45 دقیقه می شد پس حرکت نمادینه پیاده روی از سینما تا خونه رو آغاز کردیم ساعت 8 حرکت کردیم حول و حوش ساعت 9 بود که رسیدیم خونه وقتی رسیدیم مثه جنازه ی متحرک شده بودیم بعد از مدتی که از پروو پیاز پرسیدم چرا با خودت پول نیوورده بودی میگه من فکر می کردم چون من روز تولدمه تو می خواستی پول بلیط منو حساب کنی(عجببببببببببببببب رویی داره این دختر)

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:58 توسط منو دله |


داستان از آنجا شروع شد که یک سال پیش اینجانب "منو دله" قدم مقدس و مبارکم را در آموزشگاه زبان معرفت بوشهر واقع در خیابان سنگی در یک کوچه به درازی ماه ر م ض ا ن بود گذاشتم. در آن روزگاران قدیم من دوم دبیرستان بودم و معرفت خر تو خر آقای قربانزاده هم خر!!!(اشاره به مختلط بودن آموزشگاه)

من به دلیل استعداد های درخشانی که در مدارس استعداد های درخشان کسب کرده بودم با اولین تعیین سطح برای ترم ۵ (کتاب قرمز اینترچنج) قبول شدم.

وقتی ترم ۶ بودم با دختری سیریش ـ لوس ـ مامانی(هرررررررر دقیقه مامانش زنگ میزد معرفت رسیده یا نارس مونده) به نام پرو پیاز آشنا شدم.

آن دختر سعادت همکلاس بودن با من را نداشت و یک ترم از این جانب پائین تر بود و دو سال کوچکتر از من بود...

آقا میگفتم براتون اوون روزها فکر کنم حول و هوش ماه رمضان بود فیلم یک وجب خاک از شبکه /// پخش می شد توی معرفت من مشهور شده بودم به ایجنت البته فقط بچه های کلاس من رو به این اسم صدا می زدند بعد این خانم سیریش (پرو)هم یه چیزی شنیده بود از اون جایی که این خانم اعتماد به نفسش کوههههههههههههههههههه یه روز تکست ویدیو رو از من گرفت بعد که اومد به من برگه رو بده اومده در کلاس به خانم ما میگه این برگه ایجنت. خانم ما از تعجب داشت چشاش در می اومد میگه ایجنت کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جالب اینجاست که پرو اسم منم نمی دونست. الحق پرو پیازه !!!!!!!

بلاخره ترم تموم شد منم که نمرم بالا بود یه ترم به خاطر فصل مصیبت بار امتحانات مرخصی گرفتم . وقتی واسه ثبت نام رفتم تا خانم سیریش تو حیاطه این خانم به جز اعتماد به نفس از روی بالای نیز برخورداره (رو که نیست سنگه پای قزوینه)به خوشحالی به من میگه:" ایول که با من افتادی . "(البته این از محبتش بود)

منم حرسم گرفته بود از انکه یه ترم از بقیه عقب افتادم .جدا از اون اصلا از بچه های ترم پیش خوشم نمی اومد.

ترم شروع شد ما رفتیم کلاس شکر خدا چند تا از بچه ها فعل شده بودند دوباره با من تو یه کلاس بودن.معلم اون ترم خانم ن... بود که می گفتن خیلی با حاله خیالم راحت بود که پرو تو کلاسمون نیست که 10 دقیقه نگذشته بود اومد تا درو باز کرد منو دید با خوشحالی وافری گفت :"ایجنتتتتتتتت" همه برگشتن به من نگاه کردن اون که عین خیالش نبود فقط سر جای بغلی من دعوا می کرد (چقدر این بشر با محبته)تو کلاس خیلی به من لطف داشتن وازاینجا بود که یه دوستی احمقانه شروع شد....    

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:8 توسط منو دله |


چند مدت بود که این پرو پیاز می اومد میدون امام زنگ میزد مبایل من که کجایی؟ من میدون امامم بیا تا بریم آیس سوخاری .تازه فهمیده بود که خواهر کوچیکش با خواهر کوچیکه من دوسته

راستی تا یادم نرفته بگم من با خواهر(خ...) یکی از دوستای صمیمیم(م...) با هم می رفتیم کلاس اما چون من مرخصی گرفته بودم اوون یه ترم از من بالا تر بود اما ساعت کلاسامون یکی بود خوب بگذریم این خانم سیریش ول کن نبود هر دفعه ما به دلایل خاص می پیچوندیم . یه روز می گفتیم دیره یه روز میگفتیم نمی یایم تا اینکه یه روز مثه خر تو شل گیر کردیم رفتیم.زنگ زد گفت :"کجایی؟" گفتم:"خیابون بیسیم داریم میایم کلاس." گفت بیاین آیس سوخاری .گفتم ما پول همراممون نیست .گفت خودم حساب میکنم ما بلاخره به صد زور رد کردیم .

تا اینکه 86/12/11 ساعت 8:30گفت بریم ایس سوخاری همون روزهم روز تولد من بود و خواهرم(مر...) و دوست صمیمیم(م...) امدن دنبال ما یکی پس از دیگری این پیاز هم گیر داده بود بریم آیس سوخاری اول 2 نفر بودیم بعد شدیم 3 نفر بعد 4 نفر این بد بخت هم که گفته بود من حساب میکنم من گفتم پروو پیاز خر نشو خیلی خرج بر می داره اما این بنده خدا گردنش بار شده بود ول نمیکرد ما رفتیم آیس اما این بنده خدا هر دقیقه رنگش زرد تر می شد آیس پک سفارش دادیم وقتی که اوردن خوردیم تازه خانم فهمیده تولد منه واین شد موضوع دروغ ما به مامانش این بشر به مامانش نگفته بود که می خواد بره آیس سوخاری پس زنگ زد به مامانش تا من دروغ بدم بگم دعوت من بوده حالا که زنگ زده ما هم با کلی ترس و لرز چندتا دروغ دادم تازه یکی اونور خط میگه من لیلام اشتباه گرفتی یعنی دلم می خواست پروو رو مثه پیاز لایه لایه کنم تازه میگه آخ اشتباه گرفتم دوباره زنگ می زنم دوباره زنگ زد من هم دروغ گفتم اما با استرس کمتراما خدایش کسی رو ندیده بودم تو روز تولدش دروغ بده بلاخره من مامانش رو پیچوندم بر فرض مثال من اونا رو دعوت کرده بودم اما زهی خیاله باطل من .من مطمن بودم مامانش باور نکرده اما تا جایی که جا داشت صغرا کبرا چیدم واین شد که پای ما به آیس سوخاری باز شد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:27 توسط منو دله |



HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

مرداد 1387



Authors

منو دله

پرو پياز


Links

لطفا با كفش وارد نشويد!!!
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin


FreeCod Fall Hafez

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس